لیلةالقدر

                   

چه رنجی بالاتر از اینکه :

در این دنیا ،

یک ملتی هست که ،

مارک علی بر پیشانی سرنوشتش خورده ؛

و از فقر ، از خواب ، از تخدیر ، از تفرقه و از کوتاه اندیشی و از بدبینی ، ضعف و ذلت

رنج ببره ...

 

مرحوم دکتر شریعتی

"سخنرانی نیایش"

راز زندگی

     

و آمدیم

که عاشق شویم

و درگذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی

این بود ...

 

حسین منزوی

عشق


من بودم و
دل بود و
کناری و
فراغی
این عشق کجا بود
که ناگه به میان جست؟!


وحشی بافقی

ولی عصر



زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهویی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است
به امید آن که شاید تو به چشم من در آیی 

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی 

به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم 
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی  
      

در دیر می زدم من که یکی ز در درآید
که درآ د آ عراقی که تو هم از آن مایی

 فخرالدین عراقی

معیار

پیش از تو

همه را با معیارهایم می سنجیدم

بعد از تو

همه را با تو‌ می سنجم

حتی

معیارهایم را ... .

 

#مصطفی_زاهدی 

شعر - علی صالحی


اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 

که اشتباه نمی‌کنند! 

بايد راه افتاد، 

مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند 

بعضی هم به دريا نمی‌رسند. 

رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد! 

 

برتولت برشت

                                               

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد  
ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .


کاش گفته می شد :

آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست.

 برتولت برشت

شعر - صفای اصفهانی

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را

در این دیده در آیید و ببینید خدا را

خدا در دل سودا زدگانست بجویید

مجویید زمین را و مپویید سما را

گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم

به پاداش سر و افسر سلطان بقا را

بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم

اگر دوست پسندید پسندیم بلا  را

طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم

به جایی که بود درد فرستیم دوا را

مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید

که ما باز نمودیم در دار شفا را

گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم

شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را

حجاب رخ مقصود من و ما شمایید

شمایید مبینید من و ما و شما را

«صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست

در این خانه بیایید و ببینید صفا را

 

بهار - هوشنگ ابتهاج

 

بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم 


به پای سرو آزادی سر و دستی برافشانیم 


به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاییم 


که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم 


نسیم عطر گردان بوی خون عاشقان دارد 


بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم 


شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است 


سمندر وار جان ها بر سر این شعله بنشانیم 


جمال سرخ گل در غنچه پنهان است ای بلبل 


سرودی خوش بخوان کز مژده ی صبحش بخندانیم 


گلی کز خنده اش گیتی بهشت عدن خواهد شد 


ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فروخوانیم 


سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد 


چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم 


به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری 


بیا تا حلقه ی اقبال محرومان بجنبانیم 


الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب 


که ما کشتی درین توفان به سودای تو می رانیم 


دلا در یال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز 


مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم 


شقایق خوش رهی در پرده ی خون می زند ، سایه 


چه بی راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم

شعر - سیمین بهبهانی

 

         آن که رسوا خواست مارا، پیش کس رسوا مباد


                                          وان که تنها خواست مارا، یک نفس تنها مباد

 

        آن که شمع بزم ما را با دَمِ نیرنگ کشت


                                          محفلش یا رب، دمی بی شمع شب فرسا مباد

انسانم آرزوست - مولوی

بنمــای رخ که باغ و گلســـتانم آرزوســــت          بگشای لَب که قَند فراوانم آرزوســت

ای آفتــــاب حُســن، برون آ دمــی زِ ابـــر            کان چهره ی مُشَعشَعِ تابانم آرزوست

بشنیــــدم از هـــوای تـــو آواز طبـل، بــاز            باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوســت

گفتــی زِ نـــاز: بیش مـــرنجان مـــرا، بــرو          آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیســــت          وان ناز و باز تندی دربانم آرزوســـت

در دست هر که هست ز خوبی قراضه هاست       آن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چــو سیلیســت بــی وفا          من ماهیم، نهـــنگم، عمّــانم آرزوست

یعقــوب وار « وا اَسَفـــا ها » هَمــــی زَنـــم        دیدار خوب یوسفِ کنعانم آرزوســت

ولله که شهـــــر بی تو مرا حبــس می شـود          آوارگـــی و کـــوه و بیابانم آرزوسـت

زین همرهان سُست عناصر دلـــم گرفــت            شیـــر خـدا و رستم دستانم آرزوست

جانـم ملــول گشت زِ فرعــون و ظلــــم او           آن نور روی موسیِ عَمرانم آرزوسـت

زین خَلقِ پُرشکایتِ گریــان، شدم مَلــــول           آن های هوی و نعره ی مستانم آرزوست

گــویاتَر ام زِ بلبــل، امّــا زِ رَشـــکِ عــــام         مُهــــر است بر دهانم و اَفغانم آرزوست

دی شیــخ با چراغ هَمــی گشت گرد شهـر          کز دیــو و دَد ملــولم و انسـانم آرزوست

گفتنـــد یافـت مــی نشود، جسـته ایم مـــا            گفت آن که یافت می نشود، آنم آرزوست

هر چند مُفلســـم، نپذیرم عقیـــــقِ خُــرد            کانِ عقیــقِ نـــادرِ ارزانـــــم آرزوســـت

پنــهان زِ دیده ها و همــه دیده ها زِ اوس         آن آشــکار صنعت پنهـــانم آرزوســـت

خـــود، کار من گذشـــت زِ هر آرزو و آز        از کان و از مکان پـــــیِ ارکانم آرزوست

گوشم شنیـــد قصه ی ایمـــان و مسـت شد         کو قسـم چشــم صورتِ ایمــانم آرزوست

یک دســت جام باده و یک دســت جَعدِ یار       رقصــی چنین میانه ی میــدانم آرزوســت

مـی گویــد آن رُباب که مُـــردم ز انتــــظار       دست و کنـــار و زخمه ی عُثمانم آرزوست

من هم رُبــاب عشقــم و عشقــم رُبابی ست       وان لطف های زخمه ی رحمــانم آرزوست
 
 

درگذشت

   

  

انا لله و انا الیه الراجعون

 

با کمال تاسف بدینوسیله در گذشت عموی عزیزم مرحوم مغفور حاج غلامرضا مقدس

را باطلاع دوستان وآشنایان میرساند

کدام یک با علی (ع) قرابت بیشتری دارند ؟ زمامداران جمهوری اسلامی یا... ؟

        تصویر خوزه موخیکا رئیس جمهور سابق اروگوئه

فقیرترین رئیس جمهور جهان که ماهیانه 90% از حقوق خود را می بخشد

در حالی که بسیاری از رهبران کشورهای جهان از فاش کردن حقوق ماهیانه خود ،

خودداری می کنند ، خوزه موخیکا رئیس جمهور سابق اروگوئه نه تنها مبلغ دستمزد خود

را فاش کرد بلکه اعلام کرد ماهیانه 90 درصد از دستمزد خود را به موسسه های

خیریه ، اهدا می کند.

وی به همین دلیل لقب فقیرترین و در عین حال بخشنده ترین رئيس جمهور جهان گرفت.

به گزارش روزنامه اماراتی البیان خوزه موخیکا که اکنون 76 سال سن دارد با همسر

خود لوسیا توپولانسكی که عضو سابق مجلس سنای این کشور بود از سال 2010 در

یک روستا زندگی می کند.

لوسیا نیز مانند همسرش خوزه موخیکا 90 درصد حقوق ماهیانه خود را از طریق

موسسه های خیریه به محرومان و نیازمندان اهدا می کند.

خوزه در مصاحبه با روزنامه "ال موندو" اعلام کرد حقوق ماهیانه او 12 هزار و

پانصد دلار است که 11 هزار و دویست و پنجاه دولار آن را اهدا می کند و تنها با

هزار و دویست و پنجاه دلار زندگی خود را می گذراند.

به گفته روزنامه "ال موندو" گرانترین چیزی که خوزه در اختیار دارد خودروی فولکس

واگن مدل بیتل است که قیمت آن در بازار آن کشور تنها 1945 دلار است.

رئیس جمهور سابق اروگوئه می گوید مبلغی که برای او باقی می ماند برای یک زندگی

مناسب و شرافتمندانه کافی است بویژه اینکه تعداد زیادی از مردم کشورم با دستمزدی

کمتراز این زندگی می کنند.

در همین حال "یاهونیوز" در گزارشی از خوزه به عنوان فقیرترین و در عین حال

بخشنده ترین رئیس جمهور جهان یاد کرده است.

در گزارش یاهونیوز آمده است خوزه بدهی بانکی ندارد و از زندگی خود لذت می برد.

او پیش از پایان دوره ریاست جمهوریش گفته بود ، آرزو می کند که کشورش در صلح و

آرامش بسر ببرد. وی گفته بود با پایان دوره ریاست جمهوریش به روستا خواهد رفت و

با همسرش در آنجا زندگی آرامی ار خواهد گذراند.

خوزه می گوید:" بهترین الگو برای یک رهبر نمونه این است که اول خود به انجام

امور خیریه مبادرت کند تا دیگران با مشاهده او عملی کردن آن کار خیر را آسان

بیابند."

گفتنی است که سازمان شفافیت بین المللی وابسته به سازمان ملل در گزارش خود در

مورد فساد اداری در آمریکای لاتین نوشته بود که کشور اروگوئه در دوران خوزه به

پایین ترین سطح فساد اداری و مالی در تاریخ خود رسیده بود.

شعر - آتش دل - رهی معیری

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان، یا ساختم یا سوختم

پای تا سر ناز من، ای شمع بزم افروز غیر

بی تو چون شمع سحرگاهی، سراپا سوختم

آتشم بر جان و بر لب خنده بود از شرم غیر

بی تو ای گل، گاه پنهان، گاه پیدا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون شمع از گرمی به هرجا سوختم

دیگران از آتش سوزان گریزانند و من

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب دربین جمع

لاله ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هرکدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان، من نه تنها سوختم

جان پاک من "رهی" خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود، عالمی را سوختم

تلاش برای اصلاح

 

   

 

عید مبارک

 

به نام خدا

مدعیان فهم سیاسی ، دلواپسان جیب خود و آخرت مردم و همه خوانندگان عزیز

بیائیم قدری فراتر از پیش پای خود را ببینیم ، اگر خودمان دارای بینش و فرا نگری

لازم نیستیم ، اگر دارای روابط تاثیر گذار نیستیم ، اگر باور داریم که نیاز به ریشه داریم

و ریشه ما وطن ماست

عقده ها و نخوتها و کینه ها را کنار بگذاریم و کار را به کاردان بسپاریم تا بیش از این

آسیب به ملت و مملکت خود نزنیم و سایر ملل و ممالک را نیز از گزند وحوش مصون

داریم .

چند سالی است که عده ای منفعت طلب و تعدادی نادان و شاید برخی از افراد مغرض یا

مامور تمام وجهه همت خود را در جهت تخریب و حذف شخصیتی بزرگ ، سیاستمداری

با کیاست ، کیض و وجیه المله با سابقه ای درخشان یعنی جناب آقای هاشمی رفسنجانی

بکار گرفته اند و این خبط و خطای بزرگ بخصوص پس از ظهور پدیده نامیمون احمدی

نژاد  شدت گرفت .  

و متاسفانه بعضی از مردم ناآگاه تحت تاثیر مغرضان با آنان همصدا گردیدند و خسارات

فراوانی به منافع ملی وارد آوردند.

یکی از ویژگی هایی که آیت الله هاشمی داراست روابط حسنه با سیاسیون و رهبران دنیا

و خصوصا ملک عبداله است

که البته این امتیاز ، توسط مغرضان و نادانان ، به بهانه ای و چماقی برای تخریب

شخصیت ایشان بدل گردید.

اما غرض نگارنده از پرداختن به این موضوع توجه بیشتر مخاطبان به عوارض سنگین

برخوردهای ناصواب با شخصیتهای ملی و تاثیر گذار در عرصه ملی و بین المللی است

و حمله گروه داعش به عراق ، بهانه ای برای آن .

از مدتها پیش برخی از دولتمردان و دلسوزان بر ضرورت تسریع و تجدید روابط آقای

هاشمی با ملک عبداله اصرار میورزیدند

و علت آن هم ظهور و بروز و قدرت گرفتن غده های سرطانی چون داعش و النصره

و...  و لزوم کنترل آنها از خاستگاه شان (عربستان سعودی) بود .

اما بیماران و دهان گشادانی که شعورشان شکمشان است و اگر خوشبینانه به آنان بنگریم

تنها مصلحتشان جیبشان ، چنان ناجوانمردانه هر دهانی را که به صحبت در این

خصوص باز میشد خرد میکردند که حتی وزیر خارجه ما ،  دعوت همتای سعودی خود

را رد کرد .

هر چه شکاف بین دو دولت ایران و عربستان بیشتر شود ، کمیت و کیفیت گروه های

تکفیری تقویت  و حوزه فعالیتشان گسترده تر میگردد .

لذا بنظر میرسد عقلای قوم باید از جناب هاشمی بخواهند تا هرچه سریعتر و تا ملک

عبداله زنده است نسبت به احیا روابط فیما بین و جراحی دمل چرکین وهابیت از پیکره

اسلام اقدام نمایند تا بیش از این شاهد زایش و توحش فرق و گروه های تروریستی به نام

ترویج اسلام نباشیم

به امید آن روز

محمد مقدس

سالگرد دوست

             

پریروز یکمین سالگرد ارتحال مرحوم آیةالله طاهری بود

مراسم در گلستان شهدا اصفهان برگزار شد . بنده هم توفیق شامل حالم شد تا علاوه بر

شرکت در مراسم فوق الذکر تجدید خاطره ای با دوستان شهید کنم .

علاوه بر آن تجدید دیداری با تعدادی از دوستانی که کمتر فرصت ملاقات یکدیگر را

پیدا میکنیم ،داشتم

مرحوم ایشان افزون بر نقشی که در شاکله سیاسی کشور داشتند ، در زمان جنگ وقت

زیادی را در جبهه ها با رزمندگان میگذراندند .

( خاطرات زیادی از ایشان در آن ایام دارم )

در این سالهای اخیر هم یکی از پشتوانه های اصلی اصلاحات در کشور بودند .

خدایش بیامرزاد

 توفیق داشتم این سالهای آخر هر از گاهی به عیادتشان میرفتم

 

مزار آیت الل طاهری همراه با حجةالاسلام محمد حسن طاهری فرزند آن مرحوم 

تشکر و عذر خواهی

بسمه تعالی

هیچ شده از حجم زیاد حرفهای تلمبار شده در دلتان در حال انفجار باشید

انسان دست و پا بسته ی لالی را در در نظر بگیرید که عقربی بر بدنش در حال حرکت

است ولی زبان و توان گفتن و فریاد زدنش نیست

یا بیماری درد ناکی از درون بشدت او را می آزارد ولی قادر به بیانش نیست

این حال من است و دلیل غیبت این مدتم

میگویید تو که زبان داری . آری ولی زبان گشودن هنر هر کس نیست

و بنده از بی هنرانم

اصولا از خود گفتن برایم سخت است

موضوعات اجتماعی هم آنقدر آزار دهنده است که انسان را از پرداختن به موارد دیگر

باز میدارد ، ولی در این باب نوشتن دستانی توانا لازم دارد (که من از آن محرومم ).

تا اگر به سوژه ای پرداختیم از زوایای مختلف آن را مورد مداقه قرار دهیم که از مسیر

عدل و انصاف خارج نشویم

لذا سعیم بر ورود با  احتیاط به اینگونه موارد بوده و هست 

مدتی خود را در خلوت تنها گذاردم و علیرغم وساوس درونی تا این لحظه  به وبلاگم

مراجعه نکردم  تا قدر دوستانم و حضورشان را بیشتر بدانم .

لذا از آندسته از عزیزانی که با پیامهای خودشان ابراز لطف نموده اند و جویای حالم بوده

و بنده تا اکنون از آنبی اطلاع بودم و طبعا بی پاسخ مانده اند تشکر و عذر خواهی

میکنم .

فاتح قلعه خیبر - جلال الدین محمد بلخى(مولوى)

تا صورت پیوند جهان بود، على بود **************** تا نقش زمین بود و زمان بود، على بود 
شاهى كه ولى بود و وصى بود، على بود *************** سلطان سخا و كرم و جود، على بود 
هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم الیاس ************* هم صالح پیغمبر و داوود، على بود 
هم موسى و هم عیسى و هم خضر و هم ایوب **** هم یوسف و هم یونس و هم هود، على بود 
مسجود ملائك كه شد آدم ز على شد ****************** آدم كه یكى قبله و مسجود، على بود 
آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر ***************** بر كنگرهى عرش بیفزود، على بود 
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن *************** هم عابد و هم معبد و معبود، على بود 
آن لحمك لحمى بشنو تا كه بدانى ******************** آن یار كه او نفس نبى بود، على بود 
موسى و عصا و یدبیضا و نبوت ****************** در مصر به فرعون كه بنمود، على بود 
چندانكه در آفاق نظر كردم و دیدم ***************** از روى یقین در همه موجود، على بود 
خاتم كه در انگشت سلیمان نبى بود **************** آن نور خدایى كه بر او بود، على بود 
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج ******************* با احمد مختار یكى بود، على بود 
آن قلعهگشایى كه در قلعه خیبر ******************* بركند به یك حمله و بگشود، على بود 
آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام ******************* تا كار نشد راست نیاسود، على بود 
آن شیر دلاور كه براى طمع نفس *******************بر خوان جهان پنجه نیالود، على بود 

این كفر نباشد سخن كفر نه این است ************** تا هست، على باشد و تا بود، على بود

                                                                              ادامه مطلب را مطالعه فرمائید

هوشنگ ابتهاج - سایه

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست

 

گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست

 

چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما 

که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست

 

کسی به سان صدف وا کند دهان نیاز

که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست

 

خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست 

هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست

 

نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس 

کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست

 

سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست 

سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست

 

ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من 

کویر سوخته جان منت بهارش نیست

 

عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد 

هنوز دلبری شعر شهریارش نیست

جنگل خاطره-قیصر امین پور


در سایه ی این سقف ترک خورده نشستیم

بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم
خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است
پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم
یک بار به پرواز پری باز نکردیم
سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم
بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم
یک عمر به بالین دل مرده نشستیم
بر گرده ی ما خاطره ی خنجر یاران
با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم
آیینه هم از دیده ی تردید مرا دید
با سایه ی خود نیز دل آزرده نشستیم
برخاست صدا از درو دیوار ولی ما
با این همه فریاد فرو خورده نشستیم

انقلاب - 22 بهمن

انقلاب

آنچه در پی می آید قرار بود کامنتی باشد بر پست اخیر رسانه بهار که بدلیل مطول شدن آن تصمیم گرفتم تا در قالب پستی جدید در وبلاگ خودم که مدتی هم از آن غافل بودم ، تقدیم دوستان نمایم

      ادامه مطلب را مطالعه فرمائید

ادامه نوشته

دوستی

     مهندس فلکی راه دیر شش جهتی             چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

 


میگویند چرا سکوت کرده ای چرا نیستی چرا در خود فرو رفته ای چرا در مجامع و جلسات شرکت نمی کنی

نمی دانم چه بگویم ،نمی توانم توضیح دهم ، نمی دانم چگونه بیان کنم

گاهی احساس میکنم روزگار مرا به عنوان سیبل انتخاب کرده تا آماج تیرهای خود قرار دهد

از زمین و آسمان برایم میبارد

تا ذهن خود را معطوف مشکلی میکنم  مساله دیگری سر بر می آورد ، سرگرم دومی نشده ، سومی و چهارمی  خود نمایی میکنند و...  این قصه سر دراز دارد

پیشترها ، در مقاطع اینچنینی ، یا منفعلانه عمل می کردم و یا آنقدر خود را درگیر مسائل میکردم که تمام انرژی و توانم را از دست داده و خستگی و افسردگی مفرط تنها حاصل برایم بود

اما الان همچون زلزله زده ای که گوشه ای را گزیده تا لرزه ها و پس لرزه ها متوقف شده، آنگاه به بازیابی خود می پردازد

من نیز صبر پیشه نموده و حتی الامکان از مواجهه و نبرد تن به تن با مشاکل احتراز کرده تا برخی را گذشت زمان مرتفع و ما بقی را با انتخاب بهترین راه ممکن (البته به زعم خودم) به سر انجام برسانم

اما اینبار این عزلت گزینی با حلاوت وشیرینی خاصی توأم بود ، چرا که بر خلاف انتظار دوستان نادیده ای جویای علت عدم حضورم  شدند که از بودنم هیچ منفعتی برایشان متصور نیست و این لذت بخش است که میبینی در این دنیای سود جویان ، هنوز هستند کسانی که صرف نبودت برایشان ایجاد سوال میکند ، ملاک و معیار سلام شان اتومبیلت نیست ، محتویات سفره ات نیست و ...

در اینجا بر خود فرض میدانم که در ابتدا از دوستی که مرا به این دنیای مجازی واقعی تر از واقع فرا خواند تشکر و آرزوی سلامتی در هر کجا هست برایش نمایم

و نیز سپاس ویژه از دوستانی که دنیای ملوث به بدبینی و نومیدیم را با حضور گرم و صمیمیشان تغییر و آنرا زیبا گرداندند

و تشکر خاص از عزیزانی که در روزهای اخیر با نشان و بی نشان جویای حالم بودند داشته باشم

ایام تان به کام

عزتتان مستدام 

دوستیتان پر دوام

دنیا



اُف بر دنیا

غباری دربیابانی - رهی معیری

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی

    نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

 ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان

نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها

      باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

شعر زیبای حافظ در وصف امام زمان(عج)


              

فاعتبروا یا اولوا الابصار


این مطلب نقل قولی تکان دهنده و تامل برانگیز از یکی از دوستان است:

 

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید

ادامه نوشته

سخن هدایت - قرآن

               

از علامه غلامحسین ابراهیمی دینانی

 

گفتم : خسته ام
گفتی : لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ - از رحمت خدا نا امید نشوید (زمر/53)

گفتم : هیچکس نمی داند تو دلم چی میگذره
گفتی : إن اللَّه یَحولُ بَیْنَ المَرءِ وَ قَلبِه
- خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24)

گفتم : غیر از تو کسی را ندارم
گفتی : نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
- ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16)

گفتم: ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی
گفتی : فاذکرونی اذکرکم - مرا یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی : وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيبًا - تو چه میدانی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63)

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منِ کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتَّىَ يَحْكُمَ اللّهُ
- کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس / ۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه
گفتی: عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ - شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشد (بقره/216 )

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا " چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم مهربون است (بقره/143)

گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا، مردم به چه دل خوش کرده اند ، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود

گفتم: اصلا" بی خیال توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159)

گفتم:خیلی دوستت دارم. 
ولی اینبار انگار گفتی :
حواست را خوب جمع کن. یادت باشد که : وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ -
بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند.اگر خیری به آنها برسد , امنیت و آرامش پیدا می کنند و اگر به بلایی گرفتار شوند تا امتحان شوند , رو گردان میشوند (حج/11)

 

شادی


یکی از چیزهایی که امروزه بیش از همیشه مردم درپی یافتن آنند و بابت آن وقت و هزینه صرف میکنند ، شادی است

و اتفاقا حصول آن سخت تر از هر زمان دیگری شده است

اینجا میخواهیم اجمالاً راه های دستیابی به آن و موانع آنرا  شناسائی و ارزیابی نمائیم .

 اساسا شادمانی  با روان آدمی ارتباط مستقیم دارد و به عبارتی سنگ بنای شادی ، روح و روان آسوده است

پس بدین منظور عوامل وصول به آرامش روحی را می کاویم :

اصولا دستورات اخلاقی که مورد قبول همه جوامع بشری بوده و هست (خواه بدان عمل شده باشد یا نشده باشد)

تضمین کننده امنیت روانی انسانهاست . ولی متاسفانه با غفلت از شاه کلید شادمانی ، در بیراهه هایی که نوعا به نا کجا آباد سوقمان میدهد بدنبال آسایش میگردیم . مثل مواد مخدر و محرک ، مشروبات الکلی ، میهمانیهای آنچنانی و ...

برخی از عوامل موثر در وجود یا عدم وجود شادی عبارتند از :

1-    دروغ

فرد دروغگو مدام در اندیشه مراقبت از فاش نشدن دروغ خویش ، راحتِ خود را به گرو گذارده است و بالعکس انسان صادق فارق البال ، از هر دری با هر کسی میگوید بدون نگرانی از چیزی

2-    خیانت

شخص خائن نیز دائما نگران از خیانت انجام داده از هر نوعش اعم از مالی ، ناموسی و یا ... آرام و قرار خویش بر باد داده  .حال آنکه شخص  امین نه تنها نگران نیست که سر بلند از کرده خویش است

و همینگونه است اعمال و افعالی چون تهمت ، سرقت ، زیاده خواهی و ... که ارتکاب بدانها امنیت خاطر از مرتکبش سلب مینماید .

و فقدان آرامش روحی ، مآلاً مانع شاد بودن و شاد زیستن میگردد و متاسفانه بسیاری از ما به جای درمان درد و پرداختن به پالایش روحی و زدودن رذائل از وجود خویش به مسکن هایی پناه میبریم که خود ،نا هنجاریهای دیگری را سبب میشوند مانند مواد مخدر و  ... که پیشتر ذکرش رفت

اگر کمی ژرفتر به زندگی بنگریم و به مفهوم آسایش و شادی بیشتر دقت نمائیم  ، در می یابیم که این معانی خیلی دور از دسترس نیست . فقط کافی است که بدانیم :

« ما نمی توانیم همیشه بهترین هر چیزی را داشته باشیم ولی میتوانیم بهترین بهره را از آنچه داریم ببریم »

اشتغالات ذهنی

وقتی ذهن شلوغ و مشوش میشود ،( حالتی که بر من عارض شده است)

تمرکز غریب ترین واژه ایست که در این هنگام  میتوان از آن نام برد

و نیز سخت ترین کاری که از شخص آشفته فکر میتوان انتظار داشت

کاری که در این روزها من نیز قادر بانجامش نیستم

و نگارش از آن جمله افعالی است که بیشترین نیاز را به تمرکز دارد

باری از باب عرض سلام خدمت دوستان بر خود فرض دانستم تا هرچند کوتاه ، سطوری را به رشته تحریر در آورم

از این فرصت استفاده کرده و چند نکته را نیز بیان نمایم

1-    وبلاگ ، مأمن و ملجأ خوبی برای رهائی از تنهائی و تشتت خاطر است

2-    فهمیدن بزرگترین آفت جان است

3-    سیاست منهای منش علی(ع) یعنی رذالت

4-    دوستان وبلاگی یاران خوبی هستند

شعر - شهریار

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا